تبليغاتX
انتقاد در انتقاد

انتقاد در انتقاد
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت  
قالب وبلاگ
صدای اس ام اس به زبان کردی

صدای اس ام اس به زبان کردی

♫♪

♪♫

صدای اس ام اس به زبان کردی کرمانشاهی

دانلود

♪♥♪

♫♪♫

صدای اس ام اس به زبان لری

دانلود

"¤"

↓↓↑↑

 

تویت تویت اس ام اس

دانلود

 

[ یکشنبه 6 فروردین1391 ] [ 17:38 ] [ میهن چت ]
[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 22:8 ] [ میهن چت ]
[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 21:57 ] [ میهن چت ]
[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 19:27 ] [ میهن چت ]
چوپان درغگو حتما" دانلود کنید

نظر یادتون نره

کلیپ جالب چوپان دروغ گو

حجم لینک:6.72 MB

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 22:50 ] [ میهن چت ]

حجم لینک :3.24 MB

عوسمان و سه باح چه پلی قه دیمی

 

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 21:0 ] [ میهن چت ]
عثمان هورامی

عوسمان هورامی

۳.۷:حجم لینک

 

عثمان و صباح قدیمی دانلود کنید

عوسمان هورامی و سه باح هورامی قدیمی چه پلی

حجم لینک :MB۴.۴

 

♫♪♫♫♪♫♫♪♪♪♫♪♫♪♫♪♫♪

♫♪♪!♫☼►♫◄↕↕♪

♫♫♪♪↕◄♪◄‼◄►♪♫

عوسمان هورامی و سه باح هورامی قدیمی چه پلی1

حجم لینک:۲.۷MB

♫♪♥♥

♥♫♪☻☺

☺♥

☻♥

 

[ جمعه 26 اسفند1390 ] [ 16:51 ] [ میهن چت ]
« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :

چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟

همایون لبخندی میزند و می گوید :

ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!

چارلز با عصبانیت می گوید :

نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!

همایون هم بی درنگ می گوید :

خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 17:0 ] [ میهن چت ]

هنگام عروسی محمدرضا شاه پهلوی و زن مصری اش فوزیه در سال 1317 خورشیدی چون مقرر بود میهمانان مصری و همراهان عروس به وسیلۀ راه آهن جنوب به تهران وارد شوند از طرف دربار و شهربانی دستور اکید صادر شده بود که دیوارهای تمام دهات طول راه و خانه های دهقانی مجاور خط آهن را سفید کنند.

در یکی از دهات چون گچ در دسترس نبود بخشدار دستور می دهد که با کشک و ماست که در آن ده فراوان بوده دیوارها را موقتاً سفید نمایند، و به این منظور با پولی که از کدخدای ده می گیرند و با خرید مقدار زیادی ماست کلیۀ دیوارها را ماست مالی کردند.
قدمت ریشۀ تاریخی این اصطلاح ( ماست مالی) ازشصت سال نمی گذرد، و ماجرای این ماست مالی مدت ها موضوع اصلی شوخی های محافل و مجالس بود . حکیم ارد بزرگ می گوید : (فرمانروایان تنها پاسخگوی زمان حال خویش نیستند آنها به گذشتگان و آیندگان نیز پاسخگویند) .
به یقین الان همه خوانندگان این حکایت در ذهنشان این سئول نقش می بندد که محمدرضا پهلوی و پدرش رضا شاه که در آن زمان زنده بود در بهبه جنگ جهانی دوم و آن همه خطر که ایران را تهدید می کرد چون سه سال بعد از تاریخ این ازدواج ، نیروهای متفقین به ایران حمله نمودند چطور ذهنشان درگیر این حاشیه های خنده آور بوده است کاش در پی تجهیز قشون و سرباز بودند به جای رنگ و لعاب ...

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 16:56 ] [ میهن چت ]
تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود.
او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست.
سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن  بیاساید.
اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که
کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود.
بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد:
« خدایــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ »
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید.
کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بود.
نجات دهندگان می گفتند:
“خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم

[ چهارشنبه 17 اسفند1390 ] [ 16:53 ] [ میهن چت ]

كلاغ، بال زنان پر عقابي را كه به منقار داشت

جلوي چشم مترسك تكان  داد.

روي سر اوايستاد. پر را گوشه ي كلاه او فرو كرد.

بال ها را باز كرد. جستي زد و

آمد روي دست مترسك:تولدت مبارك.

مترسك با خوشحالي فرياد زد:واي خداي من،ممنونم كه به ياد من بودي.

كلاغ سر پايين انداخت:از هديه ايي كه برات آوردم،خوشت مي آد؟

مترسك لبخند زد:اين اولين و بهترين هديه اييه كه گرفتم.

و به كلاغ ها نگاه كرد كه مشغول غارت محصول ذرت بودند.

نيش خند زد و گفت:خوب،البته خيلي هم ترسناك تر شدم.

هر دو خنديدند..

صداي شليك چند گلوله به هوا بلند شد.

صداي بال زدن، غار غار كلاغ ها و سكوت.......

مترسك، چند پر سياه راديد كه رقصان از جلوي چشمش

 گذشتند و روي زمين افتادند.

خواست تكاني بخورد.

كشاورز پاي او را محكم تر از آن چه فكر مي كرد در زمين فرو كرده بود.....!!!!

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 12:2 ] [ میهن چت ]
تو چشماي من چي بود كه تو رو عاشق خودش كرد؟

مرد كمي از قهوه را نوشيد.به برجستگي سينه ي زن نگاه كرد.

و به گردن بند الماسي كه به دور گردنش بود.

پشت به صندلي زد و گفت:عشق.

زن دست او را در دست گرفت:تو يه مرد كاملي.

مرد دست او را بوسيد.آن را به گونه ماليد و در همان حال به زني كه روبرويش اشسته بود،

چشمك زد.! 

 

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:59 ] [ میهن چت ]

دست به سينه به چارچوب‌ پنچره تكيه داده بود

و مناظر زيبا را از نظر مي گذراند.

آن دور ها درختي را ديد كه سال ها قبل زير سايه ي

آن نشسته و

 اولين بوسه ي عشق را از لب معشوق

چشيده بود.

و بقيه بوسه ها كه همه از روي هوس بود!!!

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:57 ] [ میهن چت ]

 

پسر راه دختر را سد کرد:یه چیزی بگو.خواهش می کنم.

جوابش یک کلمه ست.آره !؟

اشک درچشم دختر جمع شد.لبانش لرزید.

پسر ، سر پایین انداخت:عذر می خوام.

 و از کنار او گذشت.

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:56 ] [ میهن چت ]
دختر جوان از تپه بالا رفت.

خودش را به او رساند.کنارش نشست.

نفس تازه کرد و گفت:سلام.امروز اومدم فقط یه چیز به ام بگی.

به دور و بر نگاه کرد و ادامه داد:کافیه به ام بگی دوستم داری،یه بار

اون وقت ببین برات چه کارا که نمی کنم.

پیرمرد از خانه بیرون آمد.دود پیپ را بیرون داد و دختر را صدا زد.

دختر از جا بلند شد. لبه ی دامن را بالا گرفت.

سر جلو برد و گونه ی او را بوسید:لازم نیست همین الان بگی.

با سرعت از سرازیری جاده پایین رفت.همراه پیرمرد وارد خانه شد.

کلاغ روی دست مترسک نشست و غار غار کرد.

باد شمال غربی شروع به وزیدن کرد.

و گردن مترسک ناگاه به سمت خانه ی دختر شکسته شد.

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:54 ] [ میهن چت ]

 

 

پسرک به اطراف نگاه کرد.

جلو رفت:فکر کنم خیلی وقت باشه که تو ام یه سیب درسته نخورده باشی

و هویج را از تو صورت آدم برفی برداشت.

به آن گاز کوچکی زد 

و با سرعت از آن جا دور شد.

هنوز چند لحظه ایی از رفتن پسرک نگذشته بود

که یکی از ذغال ها از جای چشم آدم برفی در آمد

 و روی زمین افتاد.

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:53 ] [ میهن چت ]

 

 فروشنده پرسيد:شما نمي خواهيد واسه همسرتون چيزي بخريد؟

 

مرد با دست پاچگي ماهيتابه ي بزرگي برداشت.

 

آن را برانداز کرد.سری برای فروشنده تکان داد:همین خوبه.

 

زن با دلخوری از فروشگاه خارج شد.

 

 

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:51 ] [ میهن چت ]
 

 

لاک پشت جوان به خرگوش پیر که در حال نفس نفس زدن بود

 

 

 

گفت : « تو پیر و از کار افتاده شدی ، نمی تونی مثل وقتی که جوون

 

 

 

بودی مسابقه بدی ، برات خیلی متاسفم . »

 

 

خرگوش پیر به لاک پشت جوان که در لاکش نمی گنجید گفت :

 

« آره حق داری به من بخندی این یه واقعیته که من دیگه مثل اون

 

وقتا نمی تونم بدوم اما این رو فراموش نکن که تو هم یه روز پیر

 

می شی مثل من ، تو هم یه روز توی یه مسابقه بازنده می شی مثل

 

من و تو هم یه روز می میری مثل من ! »

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:49 ] [ میهن چت ]


 

روزی طبیبی از شهری می گذشت . با تعجب دید که تمامی مردم

 

شهر از کوچک و بزرگ تا زن و مرد ، دیوانه اند .

 

طبیب خوشحال شد . در میدان اصلی شهر چادری برپا کرد و به

 

طبابت مشغول شد .

 

چندی نگذشت که دیوانه ای از آن شهر در حال عبور بود . او با

 

تعجب دید که طبیبی دیوانه مشغول معالجه مردم شهر است .

 

با خود گفت : « تا دیوانه نشدم باید از این شهر فرار کنم » ..


[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:47 ] [ میهن چت ]

 

 

زندانی با فریادی زندانبان را خبر کرد . زندانبان با عجله به سمت

 

سلول زندانی رفت و به او گفت : « چیه ، چرا اینقدر سر و صدا

 

می کنی ؟ »

 

زندانی به زندانبان گفت : « آزادی یعنی چی ؟ »

 

زندانبان گفت : « مگه معنی آزادی رو نمی دونی ؟ »

 

زندانی خندید و گفت : « نه نمی دونم ، یعنی می دونستم الان

 

فراموش کردم ، می شه معنی آزادی رو بهم بگی . »

 

زندانبان گفت : « آزادی یعنی ... »

 

و زندانی بعد از شنیدن معنای آزادی ، تصمیم گرفت که آزادی و

 

معنای آن را برای همیشه از یاد ببرد . او خواست که همیشه در

 

زندان بماند .

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:46 ] [ میهن چت ]

  

لنگه کفش پاره و سرگردان در بیابان در حال جان دادن بود .

 

کرکسی در آسمان به انتظار مرگ او می چرخید . بیابانگردی به

 

او رسید و لنگه کفش را با پاهای برهنه و زخمی اش آشنا کرد .

 

لنگه کفش پاره و سرگردان با پاهای برهنه و زخمی بیابانگرد

 

دوست شد و با هم در بیابان به راه افتادند . کرکس خسته و

 

شرمنده به نزد جوجه هایش بازگشت .

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:45 ] [ میهن چت ]


پستچی نامه ای دیگر در داخل صندوق انداخت و رفت .

نامه بر روی دیگر نامه های داخل صندوق افتاد .

به سفر دوری رفته بود .

چه وقت ؟  کجا ؟ و چرا به این سفر رفته بود ؟ هیچ کس نمی دانست .

مرگ تنها دلیلش بود !

[ سه شنبه 11 بهمن1390 ] [ 11:44 ] [ میهن چت ]

درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند



[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 10:20 ] [ میهن چت ]
شب های دراز بی عبادت چه کنم ، طبعم به گناه کرده عادت چه کنم ، گویند کریم است و گنه می بخشد ، گیرم که ببخشد ز خجالت چه کنم…

[ چهارشنبه 5 بهمن1390 ] [ 9:44 ] [ میهن چت ]

تو ایوون خونه ی میهن چت ، چیز عجیبی تو آینه نظرم رو جلب کرد. بالا گوشه ی سمت چپ . یک نوار چسب مشکی که حالت اریب داشت.

برای یک لحظه خشکم زد ، وای ... این شبیه همون روبان مشکی یی بود روی عکس آدم متوفی میزارن.

میهن چت دستی رو شونم گذاشت گذاشت و با لبخند گفت: این یه یاداوری کوچیکه تا هر روز که خودم رو تو آینه میبینم بفهمم اینجا یه مسافرم و علاوه بر همسایه، مرگ واسه خود من هم هست . گاهی بدیهی ترین چیزها رو از یاد میبریم و فراموش میکنیم .

و من هنوز در شوک دیدن خودم در قابی بودم که یک روبان مشکی داشت.

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 14:41 ] [ میهن چت ]
امروز را برای بیان عشق به عزیزانت غنیمت بشمار ، شاید فردا احساسی باشد، اما … عزیزی نباشد!

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 14:40 ] [ میهن چت ]

از چی بگم برات ؟ از این تنبلهای خسته؟؟
خدا از این همه تقلب تمام انگشتام شکسته
از چی بگم برات ؟
انتظار داری چه چیزی از جیب من در آد ؟
جز یه کاغذ سفید پاره ؟
خب آره رفیق تقلب توشه ولی باخودکار سفید !
تو هم مثل منی کم درد نداری ، درد اصلیت اینه که علاقه ای به درسم نداری .
من کسی نیستم با این امتحانا دردم بگیره ولی این نمره ها رو کی میخواد گردن بگیره!

[ سه شنبه 4 بهمن1390 ] [ 14:28 ] [ میهن چت ]

خدا

خدا به فرشته ها شعور داد بدون شهوت،

به حیوان ها شهوت داد بدون شعور،

و به انسان هر دو را...

انسانی که شعورش بر شهوتش غلبه کند از فرشته ها بالاتر است،

و انسانی که شهوتش بر شعورش غلبه کند از حیوان پـسـت تر

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 12:54 ] [ میهن چت ]
رحلت پیامبر اکرم بر تمام مسلمانان جهان تسلیت باد.

رحلت پیامبر

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 12:12 ] [ میهن چت ]

موشتله

 

موش از شکاف دیوار سرک کشید دید مزرعه دار بسته ای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد!!!
مار گفت من با تنها چیزی که کار ندارم تله موش است آن هم با من کاری ندارد…
مرغ با شنیدن این خبر گفت تله موش ربطی به من ندارد .
گوسفند گفت : آقای موش خودت خوب می دانی که تله موش برای موش است نه گوسفند .

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنیدن خبر ، سری تکان داد و گفت : من که تا حالا ندیده ام یک گاو توی تله موش بیفتد . !

موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت…
نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند .
همین که زن به تله موش نزدیک شد ، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده یک مار خطرناک بود که دمش در تله گیر کرده بود.

 صاحب مزرعه مار را با تبر کشت و زنش را به بیمارستان رساند . بعد از چند روز به خانه برگشتند اما زن هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت : برای تقویت بیمار و قطع تب هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست .
مرد مزرعه دار فوراً به سراغ مرغ رفت سوپ مرغی تهیه کرد .
اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد . بستگان به خانه آن ها رفت و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند . برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ، گوسفند را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان غذا بپزد .

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار بدتر شد . تا این که یک روز صبح ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید . افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند . بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .
حالا ، موش به تنهایی در مزرعه به حیواناتی فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!!!

[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 12:6 ] [ میهن چت ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدایی ها شکــــایت می کند

از همه ی شما خواهش می کنم که در امکانات وب کلیک کرده و به وبلاگ من (وبلاگ خودتون) رای بدهید خیلی ممنون می شم